تبليغاتX
پسری برای دنیا

پسری برای دنیا

 

سلاااااااااااام  

السلام علیک یا سلطان یا غریب الغربا یا معین الضعفا و یا شمس الشموس یا علی ابن موسی الرضا المرتضی علیک آلاف تحیه والثنا

میلاد امام هشتم حضرت علی ابن موسی الرضا المرتضی (ع) در هشت هشت ِ جمعه ی هشتاد و هشت بر همه مبارک .

یا امام رضا بططلب که بیام . پونزززززززززززززززززززززززززززززده ساله که پنجره فولادتو ندیدم ...  پونززززززززززززززززززززده ساله که بوی حرمت به مشامم نخورده ... پونززززززززززززززززده ساله انتظار دعوتتو میکشم آقا پس صدام کن تا بیام

دور مران از در و راهم بده ... آقا جون منتظرم

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

مداحی : مشهدی کریم خانی

موسیقی : آریا عظیمی نژاد - علیرضا کهن دیری

اینم لینک دانلود کلیپ فوق العاده دیدنی ای که خیلی خوشم اومد ازش ... در مورد امام رضاس و متن شعرش هم بالا نوشتم مداحشو مطمئن نیستم ولی یکی میگفت همین مشهد یکریم خانی ه هر کیه خدا خیرش بده صداش که عالیه یعنی حنجره ش طلاس . حجم فایل حدود ۱۰ مگ ه ولی حتما دانلودش کنید که خیلی بیشتر از وقتی که براش میزارید میارزه ... اونش با من

متن مولودی حاج احمد واعظی برای میلاد امام رضا در  آهنگ وبم :
کفتر کهنه ایوون طلایم - بچه محله امام رضایم - یا امام رضا مدد یا امام رضا مدد - آقا تو گلی ما خار درتم - مثل ذره ها به دور و بر تم - همه میشناسن که ما نوکرتم - توی صحن نو و کهنه خاک پایم - یا امام رضا مدد یا امام رضا مدد ....

یا علی و التماس دعا



 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت0:31توسط مهدی | |



 

 

سلام  

 

 

 آنجا که چشم هاي مشتاقي براي انساني اشک مي ريزد ،

 

 

زندگي به رنج  کشيدنش مي ارزد.

 

 

( دکتر شريعتي)

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت20:35توسط مهدی | |



سلام

بچه که بودم خونه مون انقد بزرگ نبود که من اتاقی برا خودم داشته باشم و بچه درس خونی هم نبودم که مثلا برام مهم باشه دفتر کتابام کجان .تازه تازه هم که داشتم بچگی رو رد میکردم خدا پاهاشو ازم گرفت و تا حالام که دیگه نداده بهم (امانت دار خوبی نبودم حتما تو اون ۹ سال .خداییشم نبودم چون زیاد کار ازش میکشیدم و خیلی خیلی شیطون بودم. یادش بخیر ) خلاصه بعد از مریضیمم اتاقم شده بود حال خونه و همیشه وسط خونه بودم و دفتر کتابا و وسایلم اتاق خواهرم بود .این خونه ای هم که الان داریم دو تا اتاق خواب بیشتر نداره و منم که زورم به خواهر برادرام نمیرسید مجبوری افتادم گوشه پذیرایی و میز و وسایلمو گذاشتمو گوشه پذیرایی تا اینکه داداشم بالاخره زن گرفت و دیگه رفتنی شد به سلامتی و من و خواهر کوچیکم ( که اونم با خواهر بزرگم تو یه اتاق بودن ) یهو حمله کردیم به اتاق داداش و تسخیرش کردیم و دیگه اتاق دار شدیم هر چند شریکیه اما بازم خوبه . بععععله دیگه بالاخره منم اتاق دار شدم و چون اتاقمون دو تا ۶ متری خورده یکیشون امپراطوری منو تشکیل داده منم اسمشو میزارم موموریو   .

راستشو بخواید تا حالا استقلال این شکلی رو تجربه نکرده بودم اما خداییش خوب حسیه و اینم عالمی داره . یه جورایی حس میکنم خونم جدا شده و قدرتم بیشتر . تا ببینیم چی میشه و بعدا هم این حس خوب و خوشایند میمونه یا نه ؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت10:0توسط مهدی | |



سلام

دیره و نمیتونم همه حرفامو بگم اما خوب تا بشه مینویسم

اولا امروز ۱ مهر بود برا منو و همه ی ۱۳ چهارده هزار دانشجوی دانشگاهمون چون هفته ی قبل فقط میومدن تو حیاط دانشگاه و کلاس نمی رفتن اما این هفته به خودشون زحمت دادن و به کلاساشون یه سرکی زدن .

بد نبود روز اول. دیروز صندلی ویلچر برقیم رو دادم روکششو عوض کنن (هر چی باشه خوش رکابمه دیگه ) و قرار شد امروز تا ساعت ۱۰ حاضر بشه چون  ۱۰:۳۰ کلاس داشتم و برا همین میخواستم قبل از شروع کلاس برم و بیارمش بزارم رو ویلچر و برم سر کلاس اما تا صبح پا شدم و رفتم کارامو انجام دادم و سوار ماشینم شدم تا برم دوستمو بردارمو برم صندلیه رو بگیرم دیر شد و این دوستمم که اسمش صابره و بهترین دوستمم هست کلاسشو دیر رسید و منم تقریبا بیست دیقه ای از کلاس گذشته بود تا رفتم سر کلاس اما خوشبختانه استادمون که خانومه گیر نداد و رفتم کلاسو کلا بد نگذشت که هیچ خیلی هم خوش گذشت . خیلی دلم برا کلاس و درس و دوستامو و همکلاسیام تنگ شده بود و انفولانزا مانفولانزا رو بی خیال شدیم و با اکثرشون مفصل روبوسی کردم .

بهاره هم دیگه برام تموم شد و اصلا پیشو نگرفتم اما نمیدونم چیه این مهدیه (پسره ) هی میاد و آمارشو به من میده و امشبم بم گفت که دیدتشو باش احوالپرسی هم کرده منم بهش گفتم جهنم نمیخوام اسمشو بشنوم دیگه و فکر کنم دیگه توبه کرده باشه و دیگه اسمی از اون پیشم نبره . محض اطلاع بعضیاتون که شاید بخوایید بدونید دیدمش یا نه گفتم وگرنه ما عطای عشق رو به لقاش بخشیدیم.

یعنی عشق فرت .

راستی یه حرفی تو دلمه که خیلی دلم میخواست یادم بمونه و اینجا بگم و میگم :

این مملکت واقعا عجیب ترین کشور دنیاس درسته رییس جمهور خیلی کاراش رو نظم و برنامه نیست اما خداییش این دستکاری نکردن ساعتش به نظرم خوب بود . آخه این روزگار ماشالله دراز پاییز که خودش به اندازه ی کافی کوتاه هست و تا چشم باز کنی شب میشه دیگه این عقب انداختن ساعتش چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا از بیرون میای خونه و یه چرت میزنی یا یه کم سرت گرم میشه میبینی شب شده حالا اگه ساعتو اقلا جلو نمیکشیدن عقبم نمی کشیدن  باز بهتر بود و مثلا این موقع سال ۷:۳۰ شب میشد  اما الان تا میخوای کاری کنی میبینی شب شده و وقتش گذشته نه میشه بیرون رفت نه میشه درس خوند نه هیچ کار دیگه ای و غروب پاییزم که ماشالله سنگو میترکونه از بس غمگینه .

ای کاش میتونستم کاری کنم که این قانون عوض میشد و دیر شب میشد و غروباش یه کم طولانی تر میشدن اما ...

پ ن : من کلا خیلی ورزش دوستم و هر تیم ملی ی از ایران تو هر رشته ای بازی مهمی داشته باشه نگاش میکنم و  امروزم خیلی خیلی خوشحال شدم که تیم ملی والیبال برا اولین بار به فینال جام ملتها رسید و امیدوارم فردا بتونن ژاپن رو هم ببرن و بشن آقای آسیا اما همین الانشم میگم بچه ایول آفرین و خسته نباشید ای بلند قامتان غیور ایرانی .

بعد نوشت : درسته والیبالیست هامون نتونستن قهرمان بشن اما برا من یه اپسیلون هم ارزش کارشون کم نشد چون ثابت کردن که بهترین های آسیا هستن و انشاالله تا چند سال دیگه قهرمان المپیک میشن به امید خدا .

پس قهرمانان خسته نباشید و دلتون شاد باشه که دلمون رو شاد کردید .

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت0:4توسط مهدی | |



سلام

۱- دو هفته س مشغول اینم که کلاسهام رو از دانشکده فنی که پله داره و من نمیتونم برم به دانشکده علوم منتقل کنم و  از اونجایی که باید قبل از شروع اولین جلسه کلاسایی رو که جابجا میشن به همه دانشجوا اطلاع بدم باید حداکثر تا امروز برای همه کلاسای جابجاش ده پرینت میگرفتم و مثلا مینوشتم که درس تحقیق عملیات از کلاس ۲۴ فنی به ۸ علوم منتقل شده اما هنوز کلاسا رو برام جابجا نکردن و نمیدونم که چه درسی کدوم کلاس افتاده و فردا هم اولین کلاسم شروع میشه . امروز صبح رفتم دانشگاه و چون نمیتونم برم دفتر مسئول مربوطه از داخلی دانشگاه باهاش تماس گرفتم و ایشونم با منت گذاشتن زیاد گفتن که امروز تغییرات درسارو وارد سیستم میکنم و برو تو سایت ببینش و پرینتشون بگیر و بزن رو در کلاسا اما الان که از بیرون اومدم و رففتم تو سایت دیدم که نخیر هیچ کلاسی رو جابجا نکرده و فعلا موندم که چیکار کنم چون نه مبایلش جواب میده نه دفترش .

۲- مشغول برنامه ریزی برای عروسی برادرم بودیم که خبر دار شدیم یکی از جوونای فامیلمون بدون هیچ مریضی ی و سالم و سر حال یهو سکته کرد و مرد اونم جلو چشم بابای دکترش برا همین فعلا عروسی پر . خدا بیامرزدش .

۳- پسر داییم  ماشین نو خریده و پیشنهاد داده که برا تعطیلات عید قربان دو ماشینی با چند تا از دوستای مشترکمون بریم شمال . اگه خدا بخواد و مشکلی برام پیش نیاد و این زندگی جدیدم که با روش جدیدی میخوام شروعش کنم دردسر ساز نشه ایشالا میریم البته تجربه بهم ثابت کرده تا چیزی رو شروع نکردم و انجامش ندادم روش حساب نکنم فقط گفتم که گفته باشم .

۴- تقریبا ۱۵۰ روزی تا کنکور ارشد دولتی وقت دارم و میخوام برم پارسه ثبت نام کنم و بشینم مثل یه دانشجوی حسابی درس بخونم هر چند خیلی سخته برام که ۵ ماه یه برنامه رو اجرا کنم چون اگه خودمم خیلی اراده م قوی باشه بازم شرایط محیطیم نمیزاره اونطوری که میخوام کارمو پیش ببرم . من سعی خودمو میکنم و تا میتونم تلاش میکنم بقیه ش دیگه دست خداس .

۵- همون ۴ تا حرف داشتم . راستی دلنوازان رو از دست ندید .

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت14:8توسط مهدی | |