تبليغاتX
پسری برای دنیا
پسری برای دنیا
در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط مهدی |
 

سلام

ميخوام از خودم بگم. از همه ي چيزي که در مورد خودم ميدونم البته نه از همه لحاظ فقط از احساسم بگم از قدرتي که تو وجودمه و اون احساسمه .تا ده دوازده سالگي نه ميدونستم عشق چيه نه دوست داشتنو چيزي جز دوست داشتن پدر و مادر و فاميل ميدونستم  تا دانشگاه (البته قبلش يکي رو دوس داشتم اما نميتونم بگم عاشقش بودم فقط اولين احساس دوس داشتنم به يه نفر جز خونواده م بود البته دوس داشتن زياد وگرنه همه ي دوستامو دوس داشتم و دارم اما منظورم چيزي در حد عشقه ) .

شايد خيلي درست نباشه که هر چي از خودم ميدونم بگم اما نميدونم چرا خيلي دوس دارم بگم پس مي گم . بعد از اون دوس داشتن شبيه عشقم ديگه  انقد مشکل و دردسر  داشتم که يا به فکر دوس داشتن نيافتادم يا کلا حسش تو وجودم کم شده بود .خلاصه گذشت تا ترم تابستون ?? که بهاره رو سر کلاس زبان عمومي ديدم و يه دل نه صد دل عاشقش شدم دليلشم هنوزم که هنوزه نفهميدم اما تا اون موقع هيچ دختري رو با اون شدت دوس نداشتم اما چه فايده که نه جراتشو داشتم نه جسارتشو که برم و يه دفعه بهش بگم دوست دارم و گذشت تا پارسال که وب ساختم و حرف دلمو اينجا نوشتم و خيلي از شماها لطف کرديد و هر کدوم به نوعي راهنمايييم کرديد تا موفق بشم به عشقم برسم اما بعد از يه مدت که در موردش بيشتر فهميدم و به يکي از دوستام هم گفتم اون گفت که از خيرش بگذرم اما من نميخواستم يعني نميتونستم فراموشش کنم و خيلي خيلي دوسش داشتم .بالاخره با بيشتر شناختنش و گذشت زمان و کمتر ديدنش عشقم بهش کم شد تا حدي که ديگه نميتونستم بگم عاشقشم فقط وقتي که ميديدمش حالم گرفته ميشد البته از اينکه ميديدمش خوشحال ميشدم اما از اينکه به هر دليلي تونستم اقلا بهش حسمو بگم ناراحت بودم خلاصه هر طوري بود از دام عشقش که خودم خودمو گرفتارش کرده بودم و اون تقريبا هيچ تقصيري نداشت خلاص شدم . تو اين مدتي که از عشقم به بهاره مي نوشتم يه نفر بود که هميشه کنارم بود البته از نوع مجازيش و اتفاقا اونم دختري بود و هست به اسم بهاره که خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييي با اين بهاره که من عاشقش بوووووووووووودم فرق داره و خيلي خيلي کمکم کرد تا بتونم فراموشش کنم و بعد از اونم تا همين الانشم خيلي کمکم کرده که بهتر با مشکلاتي که دارم و با خبرش ميکنم روبرو بشم و برا همه ي اين خوبي هاش بارها ازش تشکر کردم و همين جا هم با تمام وجودم ازش تشکر مي کنم و ميگم : بهاره خانم عزيز ممنونتم.

فکر کنم از خرداد امسال بود که يه مخاطب پر و پا قرص ديگه پيدا کردم که واقعا باعث تعجبم شد. تا قبل از آشنايي با اين دختر خانم که اسمش ليلا س و الان ديگه شده عشق بي چون و چرام هم خيلي کم دخترا و خلقياتشونو ميشناختم هم اصلا نميتونستم قبول کنم يه دختر طرز تفکرش با اکثر دختراي ديگه اي که ديدم فرق کنه . منظورم اينه که قبلا فکر ميکردم همه ي دخترا اولين و آخرين و مهمترين ملاکشون برا دوست داشتن يه پسر خوش تيپ بودن و خوشگل بودن پسر ه س اما با شناختن ليلا فهميدم نه همه اينطور نيستن و هستن کسايي که چيزاي ديگه هم براشون مهمه البته من خودمم معتقدم که خوشگل و خوش تيپ بودن خيلي خيلي مهمه اما همه چيز نيست . بله ديگه گذشت و گذشت تا اينکه کم کم من و اين ليلا خانوم عاشق هم شديم  و البته من جلوش کم آوردم و تا حالا نتونستم اونطوري که اون به من ابراز عشق کرده و لطف داشته محبتشو جبران کنم.تا چند روز پيش به دلايلي نمي خواستم اين رابطه علني بشه اما ديدم اينطور نميشه که تو همين خونه ي کوچيکي که برا خودم ساختم و قرار بود همه چيزمو بگم بازم قايم کاري کنم و خودمو اذيت کنم برا همين تصميم گرفتم بگم.

پس ايهاالناس من عشق دارم و اسمش ليلاس و خيلي هم دوسش دارم البته اين عشق به خاطر وجود من با عشقاي ديگه يه فرقايي داره اما عشق بودنش خالصه يعني درجه خلوصش صده .

نميدونم دليلش چيه اما عشق تو پاييز و زمستون به نظرم قشنگتره تا بهار و تابستون شايد برا شمام اينطوريه نه ؟

اگه ليلا خودش بخواد ازش بيشتر ميگم اما تا اينجاشو به اراده ي خودم نوشتم تا راحت بشم .

ليلاي من دوست دارم

اندکي نه , خيلي زياد

و طولاني يعني براي هميشه .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط مهدی |
 

سلام دوستان

 

قرار بود امروز از مطالبی که دیشب قول نوشتنشونو داده بودم بنویسم اما دیدم اگه اینم ننویسم وقتش میگذره و پشیمونیش برام میمونه .

روز دانشجو رو به همه ی دانشجوای عزیز و البته دانش جو تبریک میگم .

این آخرین سالیه که هر جا این جمله ی تبریک روز دانشجو رو میبینم خودمم جزو مخاطبینش به حساب میارم چون سال آخرم و بهار آینده انشاالله کارشناسیمو میگیرم و بعدش دیگه معلوم نیست چی میشه.خودم که خیلی دوس دارم ارشدو یه ضرب قبول بشم حالا دولتی و آزادش زیاد برام فرقی نداره چون تنها دانشگاههایی که میتونم برم فقط دانشگاههای تهران (آزاد و دولتی ) و دانشگاه دولتی سنندج ه و به جز اینا هیچ شهر دیگه ای نمیتونم برم . دانشگاه آزاد سنندج هم که ارشد صنایع نداره برا همین تو سنندج فقط دانشگاه دولتی میتونم ادامه تحصیل بدم و بیرون از سنندج هم فقط تهران.

البته موندم که برم دنبال کار یا ادامه تحصیل بدم. از طرفی کار درآمد و تجربه ش خیلی به دردم میخوره از طرف دیگه لیسانسم بهش اعتباری نیست چون الان که دیگه خودتون از من بهتر میدونید لیسانس مثل سیکل قدیم شده و هر کوچه ای یه لیسانس دونی داره و هی فرت و فرت مدرک لیسانس چاپ میکنن حالا بماند خودمم  جزو اکثر لیسانس کیلویی های این مملکتم .

بازم روز دانشجو مبارک .

الان که دارم به سه سال گذشته که دانشجو بودم نگاه میکنم هم از خودم هم از همه ی کسایی که این همه برامون گفتن دانشجو یعنی فلان خجالت میکشم چون نه از نظر درسی خوب بودم نه از نظر کار دینی یا فرهنگی یا سیاسی خلاصه درسته بهترین دوران زندگی تحصیلیم بوده اما اصلا از خودم راضی نیستم .

دانشجو یعنی کسی که کمترین دغدغه ش درس و مشقش باشه و نه تنها به درسی که استادش میگه اکتفا نکنه و همه ی گفته های استادشو ازبر باشه بلکه باید خیلی از مطالب مرتبط با درسشو حالا یا تو کتابخونه دانشگاه یا بیرون از دانشگاه بیاره و بخونه و تازه میشه دانشجوی عادی و برا اینکه موفق باشه باید از هر لحاظ اتفاقات و اوضاع جامعه رو زیر نظر داشته باشه و نسبت به هر اتفاقی که احساس میکنه مهمه و به سرنوشت خودش و مملکتش مربوط میشه قبل از همه واکنش نشون بده و برا اینکه واکنش خوب و موجهی نشون بده باید انقد اطلاعات در اون زمینه داشته باشه که اگه یه وقتی یه جایی ازش خواستن که دلیل کارشو بگه بتون با منطق و استدلال طرف مقابلشو توجیه کنه .منظورم از اتفاق هر نوع اتفاق یا وضعیتی ه حالا میخواد سیاسی دینی فرهنگی ورزشی یا اقتصادی باشه . هر وقت یه دانشجو این ویژگی ها رو داشت اونم از نوع خوبش یعنی مثل خیلی فقط اظهار وجود نکنه و چیزی هم بارش باشه اون موقع س که میتونه به خودش بگه دانشجو .

دانشجو روزت مبارک .

شهدای دانشجو یادتون گرامی و راهتون همیشه پر رهرو .

ج ق : امید نان روزانه آدمی است .

                                              تاگور

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388 توسط مهدی |
سلااااااااااااااااااااااااام 

بابت سر نزدنم و دیر آپ کردنم از همه تون شدیدا عذر میخوام ببخشید اما خداوکیلی سرم خیلی شلوغ بود البته خیلی خیلی بهم خوش گذشت و جای همه تون واقعا خالی بود

از دو هفته پیش شروع میکنم البته شاید امشب نرسم براتون کامل توضیح بدم اما تیتر وار برتون میگم

دو هفته پیش برای اولین بار با ماشین خودم و دوستام رفتم کرمانشاه و شبش هم برگشتیم

پنج شنبه جمعه ی بعدش هم قسمت اول عروسی داداشم بود که البته همینجا یعنی تو یه تالاری تو سنندج گرفتیم

هفته ی بعدشم که همین پنج شنبه جمعه ی قبل میشد از چهارشنبه عصر تا جمعه عصر قسمت دوم و اصلی عروسی رو تو روستامون که دو سه ساعتی با اینجا فاصله داره گرفتیم و الحق خیلی خیلی خوش گذشت.

اگه برسم هر کدوم رو تو یه مطلب جداگونه براتون مینویسم :

کرمانشاه

عروسی -۱

عروسی -۲

و یه مطلب در مورد خودم ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط مهدی |

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...

 سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!

و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

 

حمید مصدق

پ ن : خیلی سعی کردم تا آخرش تونستم این عکس بالایی رو اندازه ی وبم در بیارم یه جورایی مثل اتاقم رو این خونه ی خیلی جالب و دوس داشتنی ِ مجازیم حساسم و دلم میخواد خوب و مرتب باشه اینه که رفتم یه نرم افزار دانلود کردم و سایز عکسو دو سه بار تغییر دادم و رفتم تو بهاربیست آپش کردم و بعد آوردم گذاشتم تو وبم .خوشتون اومد چه پلتیکی زدم  .

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط مهدی |
 

سلام 

اینم از آنفولانزای خوکی .یعنی بدنم یه جوریه که دست رد به سینه ی هیچ دردی نمی زنه و اینبارم طبق معمول نه نگفت و این شد که انفولانزای خوکی هم گرفتم. راست میگم بخخخخخخخخدا آنفولانزای خوکی گرفتم و از شنبه تا سه شنبه بیمارستان خوابیدم تا خوب شدم البته هنوزم دارم دارو میخورم .راستش هنوز قطعی نشده که این مریضی ی که من گرفتم آنفولانزای نوع آ بوده چون فقط تهران آزمایشش میکنه و فعلا نمونه گرفتن و فرستادن تهران تا یه ماه دیگه که جواب بیاد و معلوم بشه که بوده یا نه اما خودم دوس دارم مثبت باشه چون اگه باشه دیگه تا آخر عمرم واکسینه میشم در برابر این درد و دیگه دچارش نمیشم و از یه طرفم میخوام این همه درد و بدبختی ی که کشیدم اقلا یه توجیهی داشته باشه وگرنه اگه بگن سرماخوردگی عادی بوده که خیلی نامردیه خدایییش چون واقعا تو این ده روزی که گذشت تقریبا مردم و زنده شدم خدا کنه هیچ کدومتون دچارش نشید که بد دردیه .علائمشم همه ش شبیه آنفولانزای فصلیه البته با شدت بیشتر و یه کم حالت تهوع و تنگی نفس و تو بعضیام اسهال .

منم که تو این دو سه هفته ی گذشته هی سرماخوردم و رفتم اورژانس و هی آمپول و دارو میدادن نفهمیدم چی شد که بعد از سه چهار بار اورژانس رفتن بالاخره چهارشنبه ی هفته ی پیش حالم خیلی بد شد و تا جمعه خونه خوابیدم یعنی راستش جمعه عروسی دعوت بودیم شهر خودمون اما دیگه نشد بریم یعنی من و داداشم خونه موندیم و مادرم اینا رفتن و تا شنبه خونه موندم و شنبه صبح رفتم بیمارستان و بستریم کردن و دکتر تشخیص داد مشکوکم به آنفولانزای خوکی اینه که رفتم تو بخش تازه تاسیس آنفولانزای خوکی و تا سه شنبه اونجا بستری شدم و صبح سه شنبه که خیلی بی حال  و دلتنگ بودم یه پولی نذر کردم که خدا به دل دکتره بندازه که ترخیصم کنه و نذرمم گرفت و دکتر ترخیصم کرد. تنها داروی مخصوص این بیماری هم یه کپسوله که چند کشور ساختن که ایران از هند میخردش به اسم اوسلتامیویر که خیلی خوبه .

درس و دانشگاه هم که فعلا پر .راستش نمیدونم به بچه ها بگم چی بوده مریضیم یا نه چون اولا که خوب خوب شدم و ثانیا میترسم یه جورایی بدتر از همین نگاهی که الان دارن بهم نگاه کنن و اینه که دو دلم که اگه پرسیدن بگم یا نه .پسر داییم میگفت یکی از همکلاسیاش که این چند وقته نبوده بعد از اینکه اومده در جواب استاد گفته که انفولانزای خوکی گرفته بوده و بستری شده و بخاطر همینم نیومده بوده که بعدش استاد ازش تشکر میکنه و همه غیبتهاشو حاضر براش میزاره هیچ یه مثبتم براش میزاره حالا منم اگه ببینم استاده مثبت بده س یه کم پیاز داشم زیاد میکنم اما بچه ها رو چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیر سرم میخواستم برا ارشد بخونم اما تنها کاری که کردم ثبت نام بوده و بس و هیچ کاری تا حالا نکردم و اصلا نخوندم و هیچ موسسه ای هم ثبت نام نکردم برا آزمون یا کلاس .

چند وقته خیلی بی حوصله م فکر کنم اثر این آنفولانزا اس اما هر چیه خیلی بد وضعیه الانم به زور دارم مینویسم چون هم حرفم نمیاد هم حوصله ندارم پس :

فعلا یا علی

ج ق ۱ : در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد. (آلبرت انیشتین)

ج ق ۲ : مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند گدایی عشق میکنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می‏آورند.                   دکتر علی شریعتی

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ